تبليغاتX
دختري از جنس يخ

وچه تنها شدم!

و تو رفتی و من چه تنها شدم

درد دل با که بگویم؟

حسرت نبودنت اتش به دل نیمه جانم میزند

وچه غریبانه رفتی

در سکوتی وهم انگیز

در پس نگاههای پر از حسرت من

تو آنجا،من اینجا

تو تنها،من تنها

روحت پر از ارامش پدر

خدایش بیامرزد.......................................................................


 

نوشته شده توسط گل یخ در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 ساعت 9 AM موضوع | لینک ثابت


حکایت زن و خدا

روزی روزگاری زنی در کلبه­ای کوچک زندگی می­کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می­کرد و با او به راز و نیاز می­پرداخت.. روزی خداوند پس از سال­ها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه­اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس­های مندرس و پاره­اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب­آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!

ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه­ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه­ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می­لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می­کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.

خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...

پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه­داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!

شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده­اش عمل نکرده است!؟

آنگاه خداوند پاسخ گفت:

ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه­ات راه ندادی!


 

نوشته شده توسط گل یخ در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ساعت 4 PM موضوع | لینک ثابت


پیغام گیر فردوسی


نمی باشم امروز اندر سرای


که رسم ادب را بیارم به جای


به پیغامت ای دوست گویم جواب


چو فردا بر آید بلند آفتاب

 


پیغام گیر خیام

 

 

این چرخ فلک عمر مرا داد به باد


ممنون توام که کرده ای از من یاد


رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش


آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد 

 

 

 

 


پیغام گیر منوچهری


 

از شرم به رنگ باده باشد رویم


در خانه نباشم که سلامی گویم


بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت


زان پیش که همچو برف گردد رویم

 


پیغام گیر مولانا

 

بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم


شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم


برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود


فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم 

 

 

 

پیغام گیر بابا طاهر

 

 

تلیفون کرده ای جانم فدایت


الهی مو به قوربون صدایت


چو از صحرا بیایم نازنینم


فرستم پاسخی از دل برایت 

 

 

 پیغام گیر حافظ

رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور


تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور


بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام


زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور

 

 

 

پیغام گیر سعدی


از آوای دل انگیز تو مستم


نباشم خانه و شرمنده هستم


به پیغام تو خواهم گفت پاسخ


فلک را گر فرصتی دادی به دستم

 

 

 

 

 پیغام گیر نیما

 

 

چون صداهایی که می آید


شباهنگام از جنگل


از شغالی دور


گر شنیدی بوق


بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم


در فضایی عاری از تزویر


ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه


پاسخی گیرد ز من از دره های یوش

 


پیغام گیر شاملو


بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت


سنگواره ای از دستان آدمیت

 

آتشی و چرخی که آفرید


تا کلید واژه ای از دور شنوا


در آن با من سخن بگو


که با همان جوابی گویم


تآنگاه که توانستن سرودی است

 


پیغام گیر سایه


ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان


دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان


گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد


به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان

 

 


پیغام گیر فروغ


نیستم.. نیستم..اما می آیم.. می آیم ..می آیم


با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم.. می آیم ..می آیم


و آستانه پر از عشق می شود


و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند


سلامی دوباره خواهم داد

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط گل یخ در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 ساعت 9 AM موضوع | لینک ثابت


پنسيلين!

کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد...

پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند.

فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد...

روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد.

مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.

اشراف زاده گفت: «می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی.»

کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگيرم.»

در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.

اشراف‌زاده پرسيد: «پسر شماست؟»

کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»

- با هم معامله می‌کنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...

پسر فارمر فلمينگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد...

سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الريه مبتلا شد.

 

می دانید چه چيزی نجاتش داد؟ پنسيلين!

 


 

نوشته شده توسط گل یخ در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 3 PM موضوع | لینک ثابت


I know you won't come back

می دانم که دیگر  باز  نخواهی گشت


Everything that was .Time has left is behind

هر چه که بود دیگه گذشنه و

زمان اونو پشت سر گذاشته

I know that you won't return

می دانم که دیگر  باز  نخواهی گشت

What happened between us

اون چیزی که بین ما اتفاق افتاد

Will never be repeated

دیگه هرگز تکرار نخواهد شد

 

Even when a thousand years pass

حتی اگه هزار سال هم بگذره ,


it won't be enough to fade you away and to forget

.
کافی نیست واسه فراموش کردنت و خاطراتت رو از ذهنم محو کردن 

 

And now I'm here

و اکنون من اینجا هستم

Trying to turn valleys into cities

تلاش می کنم که دره ها را به شهرها بدل کنم

Mixing the Sky with the Sea.

آسمان و دریاها را در هم بیامیزم

I know I let you escape,

می دونم که من اجازه دادم و باعث شدم که از من بگریزی

I know I lost you

می دونم که تو رو از دست دادم

nothing can be the same;

هیچ چیز  دوباره مث قبل نمی شه

A millennium could be enough for you to forgive

هزار سال میتونه کافی باشه که منو ببخشی

 


I'm here, loving you

من اینجا هستم، عاشق تو

 

suffocating,
in photographs and scrapbooks,

  از نفس افتاده زیر باری از عکس ها و آلبوم ها

in objects and momentos

 وسایل و خاطرات لحظات با تو بودن

I can't comprehend

نمی تونم درک کنم

I'm driving myself mad

دارم دیوانه می شم

Changing a foot for My own face

و دست و پامو گم کرده ام

The letters I wrote,

نامه هایی که نوشتم

I never sent

هرگز نفرستادم

 

It's all the matter of time and faith

مهم ، گذشت زمان است و وفاداری من به تو

A millennium with another thousand years...

و این که

هزار .هزار  سال

Are enough to love

کافی است برای عشق ورزیدن

If you still think something of me...

اگر هنوز درباره من فکر می کنی

You know I'm still waiting for you...

 می دانی که هنوز منتظر تو هستم


 

نوشته شده توسط گل یخ در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 9 AM موضوع | لینک ثابت